ماجرای مرد مجرد و ثروتمندی به نام رِمو که با دنیایی بدون زنان زندگی می کند. دوست شیطانصفتش سیدارت با دوست گفتگویش آشنا میکند و به زودی با او عاشق میشود. آن دو به زودی ازدواج میکنند و جهانشان پر از خوشی میشود تا این که Sunny وارد داستان میشود، معشوق Sophie از گذشتهٔ او. در کنار او دورنمایی از انتخاب عشق Sunny یا آسایش همسرش Remo به وجود میآید. نقشهای شیطانی بین Sunny و Sophie ساخته میشود تا Remo را به وسیلهٔ تهدید با گلولههای تقلبی بکُشند تا با حملهٔ آسمی به تدریس، بهانهای برای سوءظن ایجاد نشود. اما Remo توسط Sunny کشته میشود، نه به خاطر آسم، بلکه با گلوله واقعی. آیا پشت صحنههای این داستان معنایی عمیقتر وجود دارد؟