نیک ساندر سعی میکند از ورشکستگی قریبالوقوع شرکت تبلیغاتی اش از عروسش لیلی برنر پرده بردارد. نیک باور دارد مشکلات مالی اش با ازدواج با دختر بانکدار حل میشود. در همان حال آسکار، پسر سیزده ساله او، که پیش از این از وجودش بیخبر بود، از سالزبورگ به سوی زوریخ در راه است. وقتی پسر روی درب خانه نیک ظاهر میشود، اوضاع پیچیده میشود. داماد از داشتن فرزندی مشروع از گذشتهای تاریک بیمیل است. نیک واقعیت درباره پسر را با دروغی سفید به لیلی میگوید: بازیگر موتزارت برای آخرین کمپین تبلیغاتی اش. این افترا با آسکار به خوبی برخورد نمیکند و او پدرش را تحت فشار قرار میدهد