خط داستانی
فروشندهای نا امید که به راه میرود با دوست دبیرستانیاش در راه به محل کارش برخورد میکند. او به او فرصتی برای فرار با او میدهد و او تقریبا آن را میپذیرد تا اینکه به یاد میآورد اتومبیلش را در پارکینگی گذاشته که در حال اتمام است. هدف او سپس پیدا کردن سکههایی برای گذاشتن در باجه پارک است تا هماتاقی تنبلش وقتی به ماشینش برسد مدت بیشتری وقت داشته باشد تا ماشینش به خطر توقیف نیفتد و بتواند تا قطار بعدی به سمت میامی را هم بگیرد.