کاپیتان فاروق به جبهه شمالی در طول جنگ جهانی اول منصوب میشود. او یک ژنرال سالخورده رومانیایی را که در خانهای که در آن پناه گرفته است، مقاومت میکند، میکشد. دختر ژنرال، ماریا، مرگ پدرش را به برادرش، کاپیتان پولی باس، اطلاع میدهد و به خانه عمهاش پناه میبرد. شهر ایوستی، جایی که عمهاش زندگی میکند، نیز توسط سربازان ترک اشغال شده است. کاپیتان فاروق توسط شهردار ایوستی در خانه عمه ماریا قرار میگیرد. کاپیتان فاروق سعی میکند ماریا را ببخشد. این دو در نهایت به یکدیگر عشق میورزند.