جون جوان و معصوم و کمی عجیب، ویلننواز است و روزهایش را در کافه عجیب و غریب ونیز میگذراند، شبها برای حرفه موسیقی تمرین میکند و همیشه در حال خیالپردازی درباره مردی زیبا است که مخصوصاً برای اوست. وقتی در نهایت با او در ساختمان آپارتمان خود روبهرو میشود، میفهمد که جک ازدواج کرده است با زیباترین زن همپوشی، کویین. درگیری آغاز میشود و عشق به آزمون کشیده میشود. چه در حال پذیرش مادربزرگ دیوانهٔ او در تمرینهای مراسم تدفین خود باشد یا با مدیر پخش ویدیو که عشق او را دارد، جون در زندان عشق احتمالیاش به شدت دردسر میآفریند.