جنی، یک خدمتکار فریبنده، با پسر تحویلدهنده خواربار flirt میکند و بدین ترتیب حسادت دوستپسرش، فرانک، خدمتکار را برمیانگیزد. فرانک به ایستگاه خود در سالن میرود و در خشمش به مجسمه مرمری که بخشی از دکوراسیون خانه زیباست میگوید که دوستدخترش به سردی سنگی است که از آن ساخته شده. او آرام میشود و چون خیلی مشغول نیست، به زودی خوابش میبرد و خواب میبیند که مجسمه جان میگیرد و با او به یک بال میرود. در حین راه رفتن در خیابان، یک پلیس به آنها برخورد میکند و از فرانک سوال میکند. او میترسد، آنها فرار میکنند و وقتی به سرعت به سالن برمیگردند، مجسمه میافتد و به هزار تکه میشکند. دوستدخترش از پلهها پایین میآید و او را بیدار میکند و به او میگوید که به زنگ پاسخ دهد. تعجب فرانک از دیدن مجسمه سالم به وضوح نشان داده میشود و شادی او از اینکه همه اینها یک خواب بوده باعث میشود که با دوستدخترش آشتی کند.
برای دانلود، باید وارد حساب کاربری خود شوید و اشتراک خریداری کنید.