راگوویر یک جنایتکار حرفهای است و روزی توسط پلیس دستگیر میشود، در دادگاه محاکمه و به مدت طولانی به زندان محکوم میشود. به زودی پس از آن، او از زندان فرار میکند، به قاضی که او را محکوم کرده بود میرود و او، همسرش، سه پسر و دو دخترش را میکشد. پلیس او را تعقیب کرده و به او شلیک میکند، او زخمی شده و به رودخانه میافتد و تصور میشود که مرده است. بیست سال بعد، دیلیپ که با پدر بیوهاش، کارامچند، زندگی مرفه و بیخیالی دارد، متوجه میشود که او فرزند خوانده است و شخصی که مسئول قتل پدر، مادر و خواهر و برادرانش است، راگوویر است که جسدش هرگز پیدا نشده است. دیلیپ از زندگی بیخیال خود دست میکشد، از دوستش، رام، کمک میگیرد و به دنبال راگوویر میرود. آنچه دیلیپ نمیداند این است که راگوویر کسی جز پدر رام نیست که به مدت 20 سال مفقود شده است. ببینید چه اتفاقی میافتد وقتی رام متوجه میشود که دیلیپ قصد دارد پدرش را بکشد و این موضوع چه تأثیری بر دوستی آنها دارد.