خط داستانی
دختر کوچک مکزیکی عاشق مهندس آمریکایی بود، اما مرد مکزیکی که او را دوست داشت، انتقامجو و خودخواه بود و سعی کرد خنجرش را به گلوی او فرو کند. فریادهای او توسط یک توریست آمریکایی شنیده شد که بلافاصله به کمک او آمد و مکزیکی را از کلبه بیرون کرد. او به سرعت ناپدید شد و دختر هرگز نیکوکارش را ندید. مدتی بعد، او و شوهر آمریکاییاش به شرق بازگشتند. او به طور نسبی موفق شده بود، اما به زودی به قمار در بورس روی آورد؛ یک روز به همسرش اطلاع داد که سرمایهگذاریهایش از بین رفته و حتی ممکن است خانهاش را برای پرداخت بدهی بفروشد. سپس شوهر به یک خبرنامه توجه کرد. "جیمز بردن، میلیاردر چندمیلیونی، به خیریه علاقهمند است." سپس ایدهای به ذهنش رسید؛ این کار جسورانه و نادرست بود و او این را میدانست: اما او ناامید بود. او تصمیم گرفت به میلیاردر مراجعه کند، درخواست کمک کند و سپس امضای او را کپی کرده و چکی جعل کند.