خط داستانی
روزنامهنگار شمارهنگار، ربکا چندلر، که احساس میکند در سه سال کارش هیچ شانسی عادلانه برای نشان دادن ارزشش ندارد، در انتظار تعطیلاتی در هاوایی با نامزدش رایان است؛ اما به جای حلقه، او را با فرمانهای رفتن رو به رو میکند؛ پس دوباره قبول میکند تا در فصل کریسمس مأمورِ مجرد باشد و مانند همیشه داستانی احساسی و بدون خبر دربارۀ سانتا ناشناسِ محلهٔ کوچک همدن بنویسد، جایی که روح کریسمس گفته میشود سالهاست پابرجاست. بدشانسی از ایندیاناپولیس به سراغش میآید: ماشینش خراب میشود، فقط میتواند در خانه سالمندان بدون اینترنت اقامت کند و هیچکس نمیخواهد به افشای سانتا ناشناس کمک کند. به زودی حدس میزند باید ساتراِیِ ثروتمند و خیّر تنها باشد، اما آقای جان مارتین کارتر محبوب به او اجازهٔ مصاحبه نمیدهد و فریبش نمیدهد؛ در عوض با او در بدترین موقعیتها ملاقات میکند، بدون اینکه او او را بشناسد...