خط داستانی
مردی به نظر خسته و نابود در کنار میزی نشسته است که یک دکانتر ویسکی و یک لیوان در کنار او قرار دارد. یک تپانچه بزرگ در سمت مقابل میز قرار دارد. این مرد به وضوح یک الکلی عادت کرده است و از سرنوشت خود شکایت میکند. او یک لیوان ویسکی میریزد و با نگاهی ناامیدانه شروع به نوشیدن آن میکند. اما با دیدن تپانچه نظرش عوض میشود و آن را به سمت شقیقهاش میگیرد، اما در اینجا دوباره نظرش عوض میشود و با احتیاط تپانچه را روی میز میگذارد و با لبخندی راضی ویسکی را مینوشد. او به خنده میافتد و انگشتش را به سمت تماشاگران اشاره میکند.