خط داستانی
یک کشیش جوان به یک آرایشگاه میرود تا اصلاح کند. وقتی به عقب تکیه میدهد و چشمانش را میبندد، آرایشگران تصمیم میگیرند که بر او شوخی کنند. به جای یک آرایشگر مرد، اجازه میدهند یک آرایشگر زن اصلاح او را انجام دهد. وقتی کشیش احساس میکند که انگشتان نرم او بر روی پوستش است، چشمانش را باز میکند و زن را میبیند. او نمیتواند کاری جز نشستن در صندلی انجام دهد، زیرا کرم اصلاح دور چانهاش است. زن اصلاح را به شیوهای نسبتاً حسی ادامه میدهد. وقتی کشیش از آرایشگاه خارج میشود، به نظر میرسد که دچار سردرگمی است.