خط داستانی
پرده آغاز صحنه را برای نمایش میگذارد: تسسپی، موموس و تالیا موضوع نمایش را اعلام میکنند. این کمدی عقلت را دست میاندازد و داستان تلهای است که ژوپیتر برای درمان حسادت جونو طراحی کرده است. تله؟ قانع کردن دریاچهنواز آب با این که ژوپیتر عاشق اوست. مرکور به طور رسمی عشق ژوپیتر را به پلاتی اعلام میکند. هنگامی که این خدای بزرگ در برابر او ظاهر میشود—ابتدا مانند اشتر، سپس مانند جغد—نیمف بهار با پرندگان باتلاقنشین تماس میگیرد تا ژوپیتر را فراری دهند. خوشبختانه او دوباره بازمیگردد و عشق خود را به پلاتی اعلام میکند. حتی میخواهد با او ازدواج کند. فالی میآید تا برای نامزد در حضور جمعیتی کاملاً آشفته آهنگ بخواند. با این حال، در حالی که زوج برای عروسی آماده میشوند جونو میآید. خشمگین است و این تُهمه را پایان میدهد و با ژوپیتر به آسمانها صعود میکند. رسوا شده پلاتی در باتلاقها شنا میکند و همگام با این پیام، آهنگی آهنگین سروده میشود که به افتخار او است.