خط داستانی
ماری ربوده میشود و برای آزادیاش باج خواسته میشود. جان، یکی از جنایتکاران، او را با خطر زیادی نجات میدهد. بعد از اینکه او به خانوادهاش و نامزدش، روی، برمیگردد، آنها مردی را در پارک زخمی میبینند. این مرد جان است. ماری او را شناسایی کرده و به خانه میبرد. او به خدمتکار خانواده تبدیل میشود. آنها در حال برگزاری یک مهمانی هستند. جان در حال سرو کردن مهمانان است. او در حالی که در برابر پنجره پردهای ایستاده، یادداشتی در دستش قرار میگیرد. این یادداشت میگوید که اگر او جواهری را که در میان هدایا عروسی قرار دارد، تحویل ندهد، جنایتکاران او را خواهند گرفت. او سعی میکند جواهر را بدزدد، اما ماری مانع میشود. سپس او باعث دستگیری جنایتکارانی میشود که منتظر دریافت جواهر هستند.