خط داستانی
سودا، زن جوان و زیبایی که از مردان متنفر است، به جونییت، مهندسی که در مزرعهاش کار میکند، توهین میکند و به همین دلیل جونییت میخواهد شغلش را ترک کند. رفتار بیادبانه جونییت توجه سلدا را جلب میکند و آنها با قایق به ازمیر میروند تا زمینی را ببینند... در طول سفر و در ازمیر، جونییت مدام از سودا دوری میکند. وقتی که در حال اتمام کارشان و بازگشت هستند، به درخواست سودا مست میشوند و شب را با هم میگذرانند. برای سودا، این دوباره عشق است و او برای بودن با مردی که دوستش دارد، همه چیز را رها خواهد کرد. عشق اول جونییت، اووا، به مزرعه میآید، آنها با هم میجنگند و اووا جونییت را به سرش شلیک میکند. بعد از مدتی، جونییت نابینا میشود... آیا جونییت سلدا را ترک خواهد کرد؟