یوئیچی کُساکا کارمندِ حقوقبگیرِ شهر اوئدا است. دستاوردهایش اخیراً بهبود نیافته و از جانب مدیر تاکادا خیانت میشود. تاکادایی که به مدیران شرکت مرتبط است، با او بسیار سختگیر است. هر شب، یوئیچی از همسرش کازوئه و فرزندش سانِ نفرین میکند. روزی، یوئیچی با ماشین به سمت روستای خانهاش میراند، اما در جادهٔ کوهستانی گم میشود. تماسی قدیمی در یک تلفن عمومی پیدا میشود و یوئیچی دستگاهی را از سفرِ گذشته میبیند که نام دوست قدیمی دبیرستانش، تای، را در دفترچه تلفن پیدا میکند و با تماس با صداهایی با سالها تفاوت شگفت میشود. صدا همانگونه که ۳۰ سال پیش بود. تلفن به گذشته وصل شده است.