خط داستانی
پیرمردی بازگو میکند: من همیشه عینک به چشم داشتهام. حتی در اردوگاه، موفق شدم آنها را نگه دارم. شب را تقریباً به اندازه روز میپروراندیم. یک شب، تازهواردی با صورت ریشدار آوردند. نقاشیهای او در طول روزها برای ما به امری اساسی بدل شده بود. نگهبانان درک نمیکردند که تنها مرگ میتواند او را از نقاشی کشیدن بازدارد. آنچه از اردوگاه باقی مانده، تکهای از دیوار با آخرین نقاشیِ او است که «خط زندگی» نامیده بود.