خط داستانی
این فیلم داستان عاشقانه یک نقاش فقیر و یک دختر جوان ثروتمند را روایت میکند. متین نمیتواند هیچ شغلی را برای مدت طولانی نگه دارد. برای پرداخت اجارهاش به صاحبخانهاش، در نهایت شروع به نقاشی و فروش آثارش میکند. یک روز، او با دختری به نام فیلیز آشنا میشود. فیلیز دختری جوان و زیبا از یک خانواده ثروتمند است. اما به دلیل دید منفی متین نسبت به ثروتمندان، خود را به عنوان یک خدمتکار فقیر معرفی میکند. فیلیز متین را به خانهاش دعوت میکند و ادعا میکند که زنی که برای او کار میکند به دنبال یک نقاش است. این دو با گذشت زمان به طور عاطفی به هم نزدیک میشوند. در این مدت، متین به طور تصادفی با دایی فیلیز، فتحی، ملاقات میکند و شروع به کار در شرکت او میکند. فیلیز تمام تلاشش را میکند تا بازیاش را مخفی نگه دارد. اما وقتی فتحی از وضعیت مطلع میشود، سعی میکند این دو را از هم جدا کند.