خط داستانی
در این فیلم صحنه در روستایی متروکه و معاصر میگذرد که دسته ای پیرمرد با خاطرات دوران آزادی خود وقت میگذرانند. هر شب در میخانه روستا، توشِه پیرمرد درباره شجاعتها و ماجراجوییهای عشقهایش قصه میگوید؛ در حالی که دوستان قدیمیاش او را باور میکنند. به نظر میرسد که او نیز به داستانهایش ایمان آورده است. با این حال، زندگی بینور روال زیبای او با مرگ همسرش گرانی پتروشکا پایان مییابد و او با نفاقی که در زندگی دارد روبهرو میشود. او در تخت خوابش به مرور از زندگی خود درباره رفتارهایش قضاوت سنگینی میکند و زمانی که ستگ پیری بهبود مییابد، رفتارهایش هم دچار تحول میشود. او در اتاقش نشسته و در افکارش با بازنگری به زندگی اش از مردم پیرامونش خداحافظی میکند