خط داستانی
این داستان با افسانهای آغاز میشود که قهرمان آن به عنوان "دختر شجاع هندی که برای ملت و کشورش از تجملات سلطنتی گذشت" توصیف شده است. داستان با پرولوگی آغاز میشود که در آن کریشناواتی و پسر نوزادش در طوفانی توسط وزیر بد ذات، رانا مال، که برادرش را نیز کشته است، از خانه بیرون انداخته میشوند. ۲۰ سال بعد، پسر بزرگ شده، جاوَنت، توسط یک ماشین سلطنتی زده میشود و در عوض یک کیسه طلا دریافت میکند. او از پذیرش این هدیه امتناع میکند و این کار تحسین پرنسس مدهوری را به دنبال دارد. وقتی رانا مال، که میخواهد با او ازدواج کند، پدرش، پادشاه، را زندانی میکند، او به هُنتروالی ماسکدار تبدیل میشود، "حامی فقرا و مجازاتکننده بدکاران" و کارهایی مانند پرش از روی یک کالسکه در حال حرکت و مبارزه با ۲۰ سرباز را انجام میدهد. او اسب برنده جاوَنت، پنجاب، را میدزدد اما بعداً آن را برمیگرداند. جاوَنت به طور تصادفی هُنتروالی را در حال حمام کردن در رودخانه میبیند و پس از یک دوئل طولانی او را به اسارت میگیرد و به رانا مال میبرد تا پاداشش را دریافت کند.