خط داستانی
قدرت جوانی است که با انجام حرکات نمایشی با موتور زندگی خود را میگذراند. او میخواهد با امیل ازدواج کند، اما مادر امیل، سلما، مانع این ازدواج است. سلما با سیاهکار، یک تاجر ثروتمند که میخواهد دخترش را به او بدهد، توطئه میکند و قدرت به خاطر جرمی که مرتکب نشده به زندان میافتد. از آن پس، وقایع به شکلی شبیه به «کنت مونت کریستو» پیش میرود. قدرت با یک همسلولی که در زندان با او دوست شده، نقشه فرار میکشد. در این زمان، او از دوستش درباره مکان یک ثروت بزرگ میآموزد. اما در حین فرار، قدرت دوستش را گم میکند. خیانتدیده، بدنام و با غرور شکسته، قدرت به دنبال انتقام برمیگردد.