خط داستانی
زمستان. در یک ایستگاه کوچک که قطارهای عبوری تنها یک یا دو دقیقه توقف میکنند، ماروشکین، راننده، با یک زراعتشناس جدید، لوسیا کرچتوا، که از لنینگراد آمده است، ملاقات میکند. در ابتدا، او با کنجکاوی به زندگی جدیدش نگاه میکند که نه راحتی دارد و نه امکانات اولیه. اما به زودی این زندگی غیرقابل درک، جایی که تنها افراد واقعاً پرشور زندگی و کار میکنند، شروع به آزار او میکند. لوسی که نمیتواند آزمایشهای کار بیخود را تحمل کند، با دوستان جدیدش خداحافظی کرده و به خانه برمیگردد...