اقتباسی سینمایی از رمانی با همین نام اثر نویسنده مشهور گرجی نادار دومبادزِه. این داستان دربارهٔ عشق و وفاداری، شهامت و خیانت است که اوایل جنگ جهانی دوم آغاز شد. جورگی توماوراشولی، یک مامور پلیس، باستانی به «کوکاراچا» لقب گرفته بود. او مأمور با وجدان بخش تفریقی بود که مأموران محلی را به نظم میآورد و با درگیریهای خانوادگی کنار میآمد. روزی به این انگشتان به ایگنایا کمک کرد که به دام مورتالو، یک راهزن و قاتل، افتاده بود. جوانان عاشق هم شدند؛ اما مورتالو تصمیم گرفت به کوکاراچا انتقام بگیرد