خط داستانی
روزی همسر ماریا به شهر رفت تا کار کند و بازنگشت. او با دو فرزند کنار ماند. مدتی به انتظار و hopes برای بازگشت او ادامه داد. امید کمک کرد تا زندگی جماعتی سنگین مزرعه را تحمل کند. بیست سال گذشت و ایوان در روستا ظاهر شد. اما نه زن و نه فرزندان که بدون او بزرگ شده بودند او را به عنوان فردی بومی نشناختند.