خط داستانی
استفانوس به تنهایی برای موفقیت در زندگی تلاش میکند، اما از ترسهایش درباره آینده نامشخصش از دختری که دوستش دارد، آنا، پنهان میکند. وقتی برای آموزش بیشتر به ارتش فراخوانده میشود، آنا توسط دوستی از او، دیمیتریس، فریب میخورد، باردار میشود و دختر نامشروعش را برای فرزندخواندگی به یک زوج بدون فرزند میدهد. بعد از آن، با درک اشتباهش، تصمیم میگیرد از زندگی او ناپدید شود و یونان را ترک کند. استفانوس خروج او را به وضعیت مالیاش نسبت میدهد. چند سال بعد، وقتی آنا برمیگردد، از مرگ والدین فرزندخواندهاش مطلع میشود و او را به خانه میآورد. او همچنین با استفانوس ملاقات میکند که از آن زمان بر مشکلات مالیاش غلبه کرده و با هم متوجه میشوند که دلیل اصلی جداییشان محیط اجتماعیشان و همچنین یک ضعف موقتی و انسانی، اما با این حال کشنده بوده است.