بهشت مکانی است با سقفهای در حال فروریختن، عیسی پیر، و فرشتگان و مقدسانی که با میل جنسی انسانی سرگرم میشوند. در زمین، کریسمس سال هزار و نهصد و نود و نه، ژاکس که از سرطان درحال مرگ است با سوفی که حامله و رها شده، ملاقات میکند. فرزندش و مرگ او در بهار خواهند بود. ژاکس کابیکتی را در آستانه ورشکستگی میبیند زیرا صاحبخانه هر شب به مدت پانزده دقیقه دربارهٔ عیسی با سخنرانی خسته Bernard اصرار دارد و همهٔ مشتریان میروند. ژاکس برای کنار رفتن Bernard نماز میخواند: بهشت رانش تصادف خودرو میسازد. ژاکس ضبط صوتی به دست دارد و روزهای آخر خود را روایت میکند و برعضو ماندگارترین واژگان آخرش متمرکز است. در بهشت، Bernard درگذشته کنار ژاکس و سوفی را نگاه میدارد و تاثیری نجاتبخش دارد.