خط داستانی
روشن، جوانی که نمیتواند ببیند، عاشق دختری نابینا به نام رانی میشود. او سعی میکند پولی برای عمل جراحی که میتواند بینایی او را بازگرداند، جمعآوری کند، اما نقشهاش به طرز وحشتناکی خراب میشود و او به زندان میافتد. در غیاب او، دکتری وارد زندگی رانی میشود و هدیه بینایی را به او میدهد. پس از سالها جدایی، مسیرهایشان دوباره به هم میرسد، اما آیا آنها میتوانند دوباره به یکدیگر برگردند یا سرنوشت آنها را برای همیشه در مسیرهای جداگانه قرار داده است؟