بازرس پلیسی به نام سیارا که از بحران هویت رنج میبرد و یتیم دختری به نام دومنیکا که میخواهد مادرش را بشناسد، یک روز را در خیابانهای ناپل با هم سپری میکنند. روز آخر کار سیارا است و او باید دومنیکا را به سردخانه ببرد تا مردی را که ممکن است به او تجاوز کرده باشد شناسایی کند. برای دومنیکا، سیارا پدری است که هرگز نداشت، و او دختری است که نمیتوانسته صاحبش باشد.