یک بازیگر بی پول می فهمد که خوش شانسی را باید خود خلق کرد وقتی به شهری کوچک سفر می کند و نه تنها شغلی پیدا می کند بلکه توجه شش زن را نیز جلب می کند اما همه شانس از بین می رود و وقتی پسر عموی گینوی کینون ناگهان می رسد و زنجیره رویدادهایی را شروع می کند گینوی در مورد این که چرا بیشتر مراقب آرزوهایش نبود مردد می ماند