بیوه سیمون دآرژنتیر در نیولی با پسرش ژان و دوستش هلن کستیلون زندگی میکند، برادر هلن، ژرژ، میخواهد با سیمون ازدواج کند. هر دو، راننده پیستول و خدمتکار مالار، عاشق خدمتکار پرونت هستند. ژرژ با بازرگانی به نام پارامینه توافقی میکند تا مشکلات مالیاش را حل کند، در حالی که آلبر دآمانتیه به خواهرزنش سیمون پیشنهاد ازدواج میدهد که او رد میکند و میگوید نمیخواهد برای ژان پدرخواندهای داشته باشد. هلن این را میشنود و به ژرژ میگوید که در حضور خدمتکاران میگوید: "چه شرمآور که او یک پسر دارد". ژان کوچک برای تعطیلات به همراه پدر پیرش پایلو به روستا میرود. کولیها در نزدیکی مستقر میشوند و رهبرشان، لوئیجی، با پارامینه که تحت نام مستعار سیمون است ملاقات میکند و به او پول میدهد. روز بعد، ژان کوچک ناپدید میشود.