گاو به یک مدرسه بازپروری در ساخاتسکای مقدس برای سیزده ماه فرستاده میشود. او باید از همان روزهای اول از سلسلهمراتب نوجوانی بالا برود. همنوعانش او را وادار میکنند یک شب با آنها به شهر فرار کند و به بنچ گره میخورد. او با آگجی زیبا آشنا میشود که عاشقش میشود. طی ناآرامی در مؤسسه، مدیر جدیدی به نام لِهوتا برگزیده میشود که رویکرد نظامیگرایانهاش نه تنها مؤسسه بلکه زندگی شهر را نیز دگرگون میکند. هیچ چیز نمیتواند خشونت را متوقف کند یا حرفهٔ لبتهٔ لِهوتا را متوقف سازد.