ژنوویه یک کودک یتیم است که با خواهر کوچکش، جوزت، زندگی میکند. به خاطر وضعیت اقتصادیاش، او با مردی صادق و محترم نامزدیاش را لغو میکند. جوزت، پس از یک رابطه عاشقانه کوتاه و شدید، میمیرد و پسری کوچک را به جا میگذارد. به خاطر این حادثه، ژنوویه محکوم و زندانی میشود. او از شهری به شهر دیگر و از دهکدهای به دهکده دیگر سرگردان میشود و در نهایت موفق میشود به خانه نامزد قدیمیاش برسد.