مندا در دههٔ چهلمهای زندگیِ خود با داو جوان رابطهٔ تندی دارد و میکوشد آن را از همسرش چیزیچو جلوگیری کند داو هم تاتوکار گاهبهگاه است و در گروهی راکاند رول گیتار میزند که یافتن کار دشوار است اکنون روزی استیفانی فیلیپین-آمریکایی که برای کشف فرهنگی به فیلیپین آمده است به خانهٔ مندا میآید و ادعا میکند دختر اوست که بیست سال پیش به فرزندی سپرده شده است استیفانی پرسشهایی دربارهٔ فرزندخواندگی دارد که مندا مایل به پاسخش نیست داو میرسد و استیفانی را میبرد که باعث به همخوردن اعصاب مندا میشود