خط داستانی
موراسیایِکس، دهکده ای مخفی در اعماق روستای فرانسوی، گالریی از پرتره های شگفت انگیز ارائه می دهد—شخصیت هایی که به نوبت خشونت بار، ابلهانه، گاهلمسِت و در عین حال بی گناهانه لمس می شوند. «همه ی آنها به هم شکسته اند» به قول لیلی، دختر آرایشگر که رویا دارد به آمریکا برود. سزار اما مایل به ترک نیست. او از زندگی پولی و شادمان است. او مردم محلی را دوست دارد و آن قدر دوستشان دارد که آنها را به خوشی به اطراف میراند تا برای او تحریک شوند. به او، با وجود تفاوت هایشان، بی پروا احساس بی پایدگی وجود ندارد. به ویژه دوستش تویِلِف، که به خاطر قطره تفنگ کالیبر بیست و دو نامگذاری شده.