آلفردو بیکار شده است و پس از بیست سال کار در همان روزنامه، همکارانش در طول یک سال سعی میکنند به او کمک کنند زیرا او همیشه مست و عصبانی است و نقدهایش به شکل ناهموار درآمدهاند. دلیل آن این است که همسرش و دخترانش او را ترک کردهاند و اکنون با پابلو، هنرمند مشهور، زندگی میکند. آلفردو میخواهد خانوادهاش را با هر قیمتی بازگرداند و سعی میکند اسراری هولناک درباره دشمن جدیدش پیدا کند تا او را بیاعتبار سازد.