عشق، انتظارات خانوادگی و مذهب در اورشلیم قرن نوزدهم درهم میآمیزد. یعقوب و ربکا ازدواج میکنند؛ او یک ربی است و او وظیفهشناس و دلسوز است اما فرزندی ندارد. پس از سالها، ربکا تصمیم میگیرد که یعقوب همسری دیگر بگیرد، تاویلی جوان و زیبا به نام سلطانه. ربکا روزه میگیرد و دعا میکند و پس از مدتی، با اعتراض و اغراق، همه را متقاعد میکند و جشن عروسی باشکوهی میگذارد. اما سلطانه فرزندی نمیآورد و ربکا شاهد میشود که محبت یعقوب به سلطانه میگراید. او نزدیک به جنون است و خانه دچار آشوب میشود. اکنون ربکا چه کند؟