اندریاس که ده ساله است توسط مادربزرگش بزرگ شده است. هنگامی که او می میرد، چهره کوچکش را از صلیب بالای او برمی دارد، در دهان میگذارد و دیگر حرف نمیزند. تلاشهای بزرگسالان برای تبدیل او به کودکی عادی تنها او را عمیق تر به دنیای خیال خود فرامیخواند - روستایی از برف. در مرکز آن مردی برفی است که با اندریاس گفتگو میکند.