هنگامی که بازپرس یاداو در وظیفه خود دو قاتل را میکشد، قلبش به سوی کودک یتیم آنها به نام کریشنا میرود. او این کودک را به فرزندخواندگی میگیرد و او با دختر یاداو، گواری، بزرگ میشوند. با بزرگشدن کریشنا و گواری عشق بین آنها شکل میگیرد اما مانعی بر سر راه وجود دارد: همسر دوم جوان یاداو، سوجاتا مِتا، که به کریشنا دل بسته و به قصد از بین بردن شادمانی این زوج جوان با هر کاری مقابله میکند.