باوکا نوجوانی با استعدادی است. او با والدین خود در روستا زندگی می کند و با آنها خانواده ای محکم می سازد. پدر او آموزشی سنتی نزدیک به طبیعت به او میدهد. خوشی این خانواده با مرگ بی فروغ پدر از دست می رود. مادری که همسر برادر شوهر مرحومش می شود، بویژه از این وضعیت جدید رنج می برد. او همسر جدیدی برای پسرعموی شوهر مرحوم میگیرد؛ با این حال باوکا این وضعیت را نمی پذیرد و از مدرسه کناره می گیرد و گروهی در جنگل تشکیل می دهد. در چنین فضای آشفته او نفرتی کشنده نسبت به این «پدر جدید» پیدا می کند.