پس از پنج سال کار سخت در امریکا جُرِی حیرودالب به خانه باز می گردد. او به زنش پولانا و دختر کوچکش حفهی چشم دوخته است. خانواده و روستا با احتیاط از او استقبال می کنند. همه گمان می کردند جُرِی در امریکا مرده است چون دو سال است که پولانا از او پول نمی گیرد. مزرعه پولانا در نخست با گله اسب جوان استپان رونق گرفته بود. مردان در میخانه ابتدا اشاره می کنند و سپس به جُرِی می گویند که پولانا با استپان نامزد کرده است.