حدود سال هزار و نهصد و هشتاد در تونس، سید بشیر صنعتکار پیر خانهاش را میفروشد و با خانوادهاش از مدینه خارج میشود تا در شهر تازهای در حاشیه پایتخت ساکن شود. با پسرش علی و خواهرزادهاش عزیزة، پیرمرد به سبک زندگی تازهای در تونسِ در حال تغییر میرسد. عزیزة با آیشه، بازیگری جوان، دوست میشود در حالی که علی در کارهای کوچک شکست میخورد. ورود شیخی از خاورمیانه باعث شعلهور شدن همه خواستهها در شهر میشود از جمله خواستههای علی. اما رویا کوتاه میماند.