تابستان 1947. جنگ جهانی دوم به تازگی به پایان رسیده است. به طور غیرمنتظره و ناشناس، یک غریبه در یک روستای کوچک در ترانسکارپاتیا، واقع در نزدیکی مرز، ظاهر میشود. او به دلیلی به چاهی در حیاط آتناس، پیرمردی محلی، میافتد و وقتی آتناس بیرون میآید، متوجه میشود که او غریبه نیست، بلکه بودان سوزیک (ی. وسنیک)، پیشخدمت سابق یک کنت محلی است. او سعی میکند بفهمد چرا یک پیشخدمت سابق به چاه افتاده و رازی وحشتناک را به آتناس فاش میکند، که باید آن را مخفی نگه دارد و در همه چیز به او کمک کند. واقعیت این است که وقتی در سال 1944 کنت به خارج فرار کرد، سوزیک به او کمک کرد تا یک صندوق را پنهان کند. او مطمئن است که ثروتهای کنت درون آن صندوق پنهان شده و نقشهای که محل صندوق را نشان میدهد در چاه قرار داده شده است. حالا آنها باید آن را پیدا کنند.