خط داستانی
بلوندی و آری بسیار یکدیگر را دوست دارند. او یک آرایشگر است و او یک قنادی. والدین بلوندی طلاق گرفتهاند و او با مادربزرگش زندگی میکند. آری والدینش را دوست دارد، اما مدتهاست که از برادر زن خود عصبانی است، زیرا میداند که او یک معشوقه دارد. پیستا والدین را علیه آری میشوراند و پس از یک مشاجره، پسر تصمیم میگیرد خانه را ترک کند. سپس ایده بهتری به ذهنش میرسد: ازدواج با بلوندی. او نیز به اندازه کافی سرسخت است و بر ازدواج اصرار میورزد. تابستان است و آری به کلبه تابستانیشان در بالای تپه میروند. اما آنها برای استقلال آماده نیستند و بنابراین با یک سری درگیریها مواجه میشوند. آنها به شدت با هم دعوا میکنند و بلوندی به خانه برمیگردد. به تعجب آری، پدرش او را متقاعد میکند که با او آشتی کند. بلوندی در ابتدا ناراحت است، اما معشوقش بر کینهاش غلبه میکند. آنها دوباره تلاش میکنند، با هم.