در سال 1959، در یک روستای کوچک آلمانی، نمایشگاه سالانه برپا میشود. وقتی یک چرخ و فلک به طور محکم در زمین نصب میشود، یکی از کارگران نمایشگاه یک اسکلت، یک کلاهخود فولادی و یک تفنگ ماشینی پیدا میکند. این اسکلت متعلق به رابرت مرتنز، یک سرباز عادی است که در سال 1944 فرار کرده و به روستای زادگاهش برگشته است. اما وقتی به آنجا میرسد، هیچکس نمیخواهد به او کمک کند، نه دوستان سابقش، نه وزیر و حتی نه والدین خودش.