خط داستانی
این فیلم درباره مردی عادی است، یک رستوراندار در یک شهر کوچک دانمارکی و مالک کافه هابت، که صبح یک روز خوشبختیاش نابود میشود. رستوراندار کریستین کریستینسن به تازگی برای سفر بزرگش به دیدن تنها پسرش آماده شده است، که میخواهد خانهای بسازد و حالا باید به او در گرفتن وام کمک کند، که او میتواند آن را پرداخت کند. او هر پنی را پسانداز کرده و حالا پسرش در حال ساختن یک ویلا با آجرهای قرمز و کاشی است، نه یک خانه فقیرانه با سقف مقوایی و مصالح ارزان.