در دهه 30، یک روستای کوچک در پرووانس در حال از دست دادن ساکنانش است زیرا جوانان ترجیح میدهند به شهر بروند تا شغلهای آسان پیدا کنند و از زندگی کشاورزی در فقر نسبی فرار کنند. تنها چند پیرمرد و شکارچی به نام پانتورل باقی ماندهاند. پانتورل آرزو دارد که روستا را به زندگی بازگرداند، همسری پیدا کند، خانوادهای تأسیس کند و به عنوان یک کشاورز کار کند. روزی، روستا مورد بازدید یک تیزکننده چاقو به نام اوربان گدیموس و یک زن جوان به نام آرسول قرار میگیرد. گدیموس با آرسول مانند یک برده رفتار میکند، اما آرسول این را میپذیرد زیرا جایی برای رفتن ندارد و - حدس میزنیم - 'کار' او با گدیموس آخرین چیزی است که او را از تبدیل شدن به یک فاحشه نجات میدهد. وقتی او با پانتورل ملاقات میکند و از آرزوهای او باخبر میشود، از گدیموس فرار میکند و تصمیم میگیرد با او بماند. آنها با هم زندگی جدیدی را آغاز میکنند، که پر از کار سخت کشاورزی اما بیشتر از آن پر از خوشحالی برای داشتن یکدیگر است - آرزوهای قبلی پانتورل را برآورده میکند. آیا چیزی میتواند خوشحالی زندگی جدیدشان را بشکند؟