خط داستانی
در یک شهر کوچک در ایندیانا در دهه ۱۸۹۰، خانم بیلدل که سلطهجو و جاهطلب است، ازدواجی بین دختر لوسش، تلما، و شکارچی برتر شهر، دیوید لنگستون، که به خاک وابسته است، ترتیب میدهد. دیوید با یتیم، روت جیمسون، دوست است و اگرچه او عاشق اوست، در نهایت به نقشههای خانم بیلدل تن میدهد و موافقت میکند که با تلما ازدواج کند. در همین حال، پیشرفتهای تکنولوژیکی به شهر میآید، از جمله اولین کالسکه بنزینی، باتری گالوانیک و وان فلزی با آب جاری. وقتی خانم بیلدل سعی میکند دیوید را متقاعد کند که زندگی کشاورزی را رها کند و به همسرش در املاک بپیوندد، آقای بیلدل، که تحت فشار و ناراضی از زندگی شهری است، دیوید را از فروش مزرعهاش برحذر میدارد.