خط داستانی
شوهر جوان جری، یک کارمند، شغلش را از دست میدهد و برای تأمین مالی خانه، همسرش تمارا به شغل قدیمیاش به عنوان رقاص در فولیها برمیگردد. شوهر اصلاً از این ایده خوشش نمیآید و آنها در نهایت از هم جدا میشوند. یک شب، کارمند و دوستش که یک مخترع است، در یک رستوران شام میخورند و مخترع از اینکه اختراع بزرگی دارد اما نمیتواند با یک میلیونر به نام همرسلی ملاقات کند تا حمایت مالی بگیرد، شکایت میکند. آنها نمیدانند که همرسلی در میز کناری نشسته است. این سه نفر گفتگو را آغاز کرده و دوستان میشوند. اما جری همچنین نمیداند که همرسلی عاشق تمارا است و در واقع، او آن شب به خانهاش میرود تا او را ببیند.