خط داستانی
یک مهاجر اسکاتلندی در کشتی به مهرهای در یک سرقت جواهر تبدیل میشود. بلکی داوسون، پادشاه بیتاج دزدان جواهر، و همدستش پرل بلکاستون، یک یاقوت بزرگ را دزدیدهاند. یک کارآگاه در حال جستجوی هر کابین است، بنابراین بلکی جوان اسکاتلندی را مجبور میکند تا جواهر را ببلعد و تحت تهدید تیراندازی، سکوت کند. کارآگاه با فلورا دانوب، یک گل داودی بلغاری با چشمان آبی، همکاری میکند که چشمانش را باز نگه میدارد. برای فرار از مرگ، جوان اسکاتلندی خود را به شکل یک زن در میآورد، اما این توجه زیادی را جلب میکند؛ وقتی لباس مبدل او کشف میشود، باید برای نجات جانش بالا برود. آیا اتحادیهای اروپایی در راه است؟