خط داستانی
آرنولد میتلند زمانی که متوجه میشود همسرش سینتیا با مردی به نام بوریسکی رابطه دارد، به شدت ناراحت میشود. او عاشق فلورا فارنسورث، یک رقاص کاباره، میشود و تصمیم میگیرد از همسرش طلاق بگیرد و با فلورا ازدواج کند. متأسفانه، آرنولد در یک حادثه کشته میشود و فلورا برای تسلی به شریک تجاریاش، فیلیپ استندیش، روی میآورد و به زودی به او علاقهمند میشود. سینتیا وارد میشود، که از بوریسکی خسته شده و میخواهد فیلیپ را برای خود داشته باشد. او نقشهای میکشد که هم فلورا و هم بوریسکی را از سر راه بردارد و فیلیپ را برای خود نگه دارد.