خط داستانی
انریکتای یتیم شده به کار کردن برای تأمین معیشت خود نیاز دارد؛ او شغفی با بیوهگر جولیو مانسرا پیدا میکند و به عنوان معلم خصوصی دختر کوچک او کار میکند. پس از مدتی، این دو به یکدیگر علاقهمند میشوند و ازدواج میکنند. اما سپس، دخترعمو جولیو، اوا، از اروپا برمیگردد و سعی میکند این زوج را از هم جدا کند. او تقریباً موفق میشود، اما نقشههایش در یک مهمانی که برای جولیو و دوستانش برگزار میکند، با ورود جولیو، انریکتا و دیگر مهمانان در یک وضعیت نامناسب با بهترین دوست جولیو، موریسیو، به هم میخورد.